زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه شانزدهم

1391/7/28 23:22
نویسنده : الی
153 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان

چقدر خوبه که تو رو دارم که باهات حرف بزنم

احساس میکنم تو هر روز اینجا منتظر منی که بیام باهات حرف بزنم

امشب یه شب خیلی سخت بود  خیلیــــــــــــــــــــــــــِی  سخت

عزیز دل مامان  عمه امروز کارتهای عروسی رو پخش کرد  دیشب بابات تو فکر بود که موضوع شوهر عمت رو به بابای حسین بگه یا نه  که ای کاش میگفت

امشب که عمه صدیقه اینجا بود  عموت به بابا زنگ زد و گفت که موضوع رو به بابایی حسین بگه اولش به عمه اینا گفتیم  باورشون نمیشد  عمه هم کلی سرزنش کرد که چرا زودتر نگفتیم

اخه نمیشد ... اونا وضع ما رو نمیدونستن ...  یه چیزی بین بهت و ناباوری  انگار که نباید این مشکل وجود داشته باشه و   ما باگفتن این چیزا تهمت بزرگی به شوهر عمت میزدیم

اما الان خیلی فرق داره  ... پنجشنبه عروسیه ... فردا جهاز میارن  ...  اگه بعد از عروسی میگفتیم که خیلی دیر بود  هر چند که حالاش هم دیره ...

امشب بابات به بابایی حسین زنگ زد  و ............................

همونجوری که حدس میزدیم بابا مقصر شد  مقصر همه چیز  ... مقصر ازدواج .. مقصر مشکلات بعدی ازدواج.... هیچکی به فکر راه حل نبود... همه میگفتن چرا اینقدر دیر ..............

بابا خیلی ناراحته ... ایکاش مثل من میتونست گریه کنه و راحت شه.... ایکاش میتونست با یه نفر حرف بزنه و تخلیه شه....  الان خوابیده   ... خیلی غصه دار خوابیده  دارم دیوونه میشم   ایکاش این روزا نبود

ایکاش همه چیز مثل همیشه خوب و شاد بود

خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه

خدا مرگ تدریجی رو قسمتش کنه که زجر ما و زجر همه اونایی که باعث بدبختیشون شده رو یه جا بکشه

من نگران باباتم  .... غصه های خودمون کمه .... غصه نبودن تو   که غصه عمه هات هم اضافه میشه

عزیزم دیروز بابا تو جاده تصادف کرد  اول فکر کردم یه اتفاق ساده بوده  ولی وقتی امروز هم دیدم که نزدیک بود تصادف کنه مطمئن شدم که از فکر مشغولشه  اون اصلا حواسش به هیچی نیست

تو که اون بالایی دعا کن واسه بابا  

تو رو خدا دعا کن

خیلی داغونه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)